تبليغاتX
غم فروش دوره گرد
غم فروش دوره گرد

من پرستوی تنهای آسمان خیال تو هستم

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

کاش شبها باهم پرواز ميکردم تو آسمونها رو تخت ماه باهم ميخوابيديم

یکشنبه ششم آبان 1386-21:45 -شمیم

 

قاصدک به یار بگو...

نمی دانم دیدار کجاست

                          نگاهش را میان هزارن نگاه گم کرده ام

                          به او بگو آنگونه دوست دارم

که حتی یاس باغچه برایش بیقرار است

دوست دارم با او شبها بر هلال ماه دراز بکشم

                          معشوق ستاره ها را برایم از آسمان بچیند

                          گرنبدی از ستاره برایم بسازد

چند وقتی است سراغش را از کبوترها میگیرم

نگو با پرنده ها مهربانم

                        پرنده ها بهانه اند شاید نشانی از تو بگیرم

                        میدانی از خورشید گریزانم

زیرا به او قول داده ام تنها خورشیدم باشد

آهای قاصدک به او بگو..نه نگو

                      بگو دوستت ندارد دروغ بگو به یار

                     بگذار نداند همیشه دوستش دارم

love

 

لینک ثابت |

تنهایی حسی شبیه به اینکه روی ریل خوابیدی و هر دقیقه یک ترن از روت رد میشه

سه شنبه سوم مهر 1386-13:10 -شمیم

متاسفم

.

.

برای گذشته تلخ تو

برای گذشته غمگین من

.

.

بیا

دوباره واژه ها را از نو بنویسیم

قطعه موسیقه نو بسازیم

.

.

تو این روزهای گرم تابستان

من خیلی سردم شده

کجایی گرمای روحم

.

.

دل خسته از این راز در سینه

چشم خسته از این همه انتظار

.

.

هر روز غسل صبر میگیرم

ایوب هم به صبرم حسادت میکند

.

.

به یاد بیاور

من منتظر هستم

 ساحل نشین اشک

لینک ثابت |

بی تو غریب غربتم با من بمون

یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386-17:59 -شمیم

 

من و تو معنای رنگها

غروب را به یاد بیاور  آن چنان از شراب سرخ مست بودی که عشقم را با هزار فریاد به گوشم رساندی چشمانت رنگ  می  بود  و  من عاشق قلبی بودم که خونش سرختر از خون همه آدمیان بود آن زمان بود که من گفتم عشق یعنی سرخی خون

شبهای تاریک و تنهای هایمان را به یاد بیاور آنگاه که با چشمان سیاهمان شب را به صبح گره میزدیم و در نور چشمانم غرق میشدبی و در اقیانوس عشق غوطه میزدی و شراب عشق را سر میکشیدی شب تو را تا ابد به یاد گیسوان سیاه بلندم خواهد انداخت. سیاه  رنگی که تو گفتی رنگ عشق است

و آن افق را به یاد بیاور آن طلوع تلخ را .آن طلوع با اشک که باران صد ساله از چشمانم روانه شد سیلی شد و از گونه های تو سرایزیر گشت و جدایی دو قلب بود و من آن روز بود که سفید را رنگ غم نام نهادم

لینک ثابت |